تبليغاتX
دختر طوفان

دختر طوفان

یادداشت های روزانه

قصه ها و متل های فارسی خودمانی-بخش دوم

فرهنگ عامیانه و ادبیات اصیل فارسی حرف برای گفتن زیاد دارد , و این مطلب شروعی برای خود من است که بیشتر با این فرهنگ عمیق و اصیل و ریشه دار ایران کهن آشنا شوم .

در آینده  تفسیر متلی معروف و جالب که شاید در دوران کودکی بارها و بارها خواندیم و معنیش را درک نکردیم , خواهم آورد تا با هم بیشتر به دنیای داستان های ایرانی و معنی و مفهوم آن سفر کنیم

 

 

 

 

روایتی معروف , اما به مفهوم غریب , شعری آشنا اما نا ملموس برای تمام کودکان ایرانی که شمه ای از اصالت را میخواهند در خود حفظ کنند و به جای پناه بردن به اسطوره ها و افسانه های فرنگی و غربی با هویت و اصالت ایرانی میخواهند انس بگیرند و الگوی خود را نه بت من و هری پاتر بلکه رستم و فرهاد کوه کن و  امثالهم قرار دهند

قصه ای معروف سرتاسر خاک ایران ورد زبان کودک ایرانی , شاید حدس بزنید , قصه ی معروف دویدم و دویدم , در نگاه اول شاید هر قسمت این قصه بی معنی باشد ولی در نگاه تفسیری که استاد جمال زاده بر آن نظر دارد هر جمله باری از معنا را به دوش میکشد .

اول این قصه را به طور کامل با هم بخوانیم :

دویدم و دویم , سر کوهی رسیدم , دو تا خاتونی دیدم , یکیش به من نان داد ,  یکیش به من آب داد , نان را خودم خوردم , آب را دادم به باغچه , باغچه به من علف داد , علف رو دادم به بزی , بزی به من پشگل داد ,  پشکل را دادم به نانوا , نانوا به من آتش داد , آتش را دادم به زرگر , زرگر به من قمچی داد , قمچی را دادم به بابا , بابا به من خرما داد

در پست بعدی به تفصیل ؛ تفسیری جامع از این شعر را خواهم نوشت


نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 10 آبان1388 ساعت 16:30 | لینک ثابت |

قصه ها و متل های فارسی خودمانی-بخش اول

از قدیم میگویند هیچ دودی بی آتش نمیشود . قصه ها و متل های ایرانی هم بی اساس و ریشه نیست . و اگر درست تحقیق کنیم حتی قصه های جن و پری که مادربزرگ های نسل های گذشته برای کودکان خود میگفتند ریشه اساسی دارد .

خدا بیامرزد پدر کسانی مانند کوهی کرمانی و صبحی و امینی اصفهانی و اشخاص با همت دیگر که مقداری از این قصه ها و متل های فارسی جمع آوری کرده و اجازه ندادند در فراز و نشیب زمان به دست فراموشی سپرده شود, خالی از لطف نیست برای مثال چند نمونه ی ناقص و کوتاه از این متل ها را در اینجا نقل کنم :

 

(( سرگنبد کبود , خاله شادی نشسته بود , اسبه عصاری میکرد , گربه بقالی میکرد , سگه قصابی میکرد , خره خراطی میکرد , شتره نمدل مالی میکرد , پشه رقاصی میکرد , عنکبوته بند بازی میکرد , موشه ماسوره میکرد , فیل آمد به تماشا , پایش سرید به حوض شاه , افتاد و دندونش شکست , گفت چه کنم چاره کنم , رویم را به دروازه کنم , صدای بزغالی کنم ,اوم , اوم بع بع ..دنبه داری ؟ نه نه , پس چرا میکنی بع بع ؟ ...))

 

یا متل معروف زیر :

(( اتل متل توتوله , گاو حسن چه جوره , نه شیر داره نه پستان , گاوش رو ببر هندوستان , هندوستان هم خراب شد , بند دلم کباب شد , یک زن کردی بستون , اسمش رو بذار عمه قزی , دور تنبانش قرمزی , هاچین و واچین ؛ یک پا را ورچین ))

یا روایت دیگر از همین قطعه :

((اتل متل توت و متل , پنجه به شیر مال و شکر , خانمی کجاست؟ تو باغچه , چی میچینه ؟ آلوچه , آلوچه ی سه گردو ؛ خبر برده به اردو , اردو قلندر شده , کفش بگم تر شده , بگم , بگم , حیا کن , از سوراخ در نگاه کن , هاچین و واچین یک پار رو ورچین ))

و یا قطعه ای کوتاه مثل زیر :

(( ها جستم و واجستم , تو حوض نقره جستم , نقره نمکدانم شد , حاجیه به قربانم شد ))

گاهی بعضی از این متل ها و روایت ها چندان معنایی هم نداشته و ما را به سمت سبک دادائیسم میکشاند , شاید تصور درستی باشد ولی جا دارد بگویم المعنی فی بطن الشاعر , اگر ما فهمی از این اشعار برداشت نمیکنیم شاید به این خاطر است که فهم ما قاصر است , چنان که خیلی چیزها را نمیفهمد و به قول استاد جمال زاده انسان طبعا دشمن هر چیزی است که نمیفهمد.


نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 26 مهر1388 ساعت 14:32 | لینک ثابت |

کفشدوزک

این پست یک تبلیغ نیست شاید هم باشه ! بنابراین از کسانی که علاقه ای به پیام های بازرگانی ندارند خواهشمندم با باز کردن a new tab or new windows اینجا رو ترک کنند حتی شما دوست عزیز!!!

به طور اتفاقی عده ای از دوستان گرامی و جون جونیم:X از انتشار مجله ی من خبر دار هستند :->, طبق آخرین اخبار از مقامات بالا مجله ی کفشدوزک پر تیراژ ترین مجله ی کودک در کل خاور میانه شناخته شده=D> و خواندن آن به تمام گروه های سنی پیشنهاد میشود:D برای کسب اطلاعات بیشتر با مدیر مسئول و سردبیر کفشدوزک ( خودم ) تماس حاصل بفرمایید .B-)


.

.

.

.

.

ببخشید میشه یکی به من بگه این شکلک های کله زرد کجا رفتن؟!:-O

بدون شرح







نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت 15:54 | لینک ثابت |

چاچول الشعرا ( تقدیم به چاچول عزیزم )

یه وبلاگ بود یه وبلاگ نبود , غیر از وبلاگ خودم هیچ کس نبود , اما یه روز یه وبلاگه پیداش شد که کلی واسه خودش وبلاگ شد بعدا ؛ این وبلاگ قصه ی ما اسمش چاچول بود .

 

القصه ؛ چاچول یه وبلاگ خیلی خوبی بود ، فکر نکنی از این وبلاگ الکیا بودا...! نه..! کلی خوب بود , کلی طرافدار داشت , همه ازش امضا میگرفتن تازه کلی هم عکس یادگاری باهاش مینداختن , چاچول که یه کرم سیب با مزه بود سرشو از سیب قرمز آورده بود بیرون و به همه میگفت این منم ! خوب مگه چیه...؟! اتفاقا اگه آدم میخواد کرمم باشه باید از این کرما باشه , همچین یه کرم آدم باشه , درست حسابی باشه , تازه با اینکه این همه طرفدار داشت اصلا خودشو نمیگرفت , پز جایزه هایی هم که از جشنواره های مختلف چاچولیسم میگرفت به هیچ کس نمیداد , اصلا مغرور نبود , خیلی مهربون و دوست داشتنی بود , خلاصه من و کلی از طرافداراش همیشه به چاچول میرفتیم و کلی خوش میگذروندیم , بهتره آروم بخونید ..., چاچول نبوغ عجیبی تو شاعری و نقاشی و قصه گویی داشت , یه بارم نزدیک بود خودشو با تمام شعرا و نقاشیاشو بدزدن..! ولی نقشه ی دزدا لو رفت و دستشون رو شد با این حال چاچول همشونو بخشید . با اینکه دزد بودن ولی خوب , چاچول خیلی مهربونه گفتم که قبلا بهتون. روزها میگذشت و میگذشت , سالها گذشت و گذشت ...چاچول بزرگ شده بود , ولی اخلاقاش همون طوری مونده بودن , هنوز مهربون و دوست داشتنی ...نمیدونم یه روز چی شد , چاچول غصه دار شده بود , خلاصه دلش گرفته بود دیگه تو شعرا و نقاشیاش خیلی امید نبود , نمیدونم ته دل چاچول چه اتفاقی افتاده بود که این جوری شده بود , تصمیم گرفته بود چاچول رو برای همیشه ترک کنه , اهالی محل ریختن تو چاچول , تحصن کردن , اعتراض کردن , یه سری هم با سرم های غذایی چند روز بست نشستن , خوب دلشون نمیخواست چاچول اونجا رو ترک کنه ...خوب دوسش داشتن ! خلاصه چاچول ولی تصمیمشو گرفته بود...قصه ی ما همین جا تموم نشد , هنوز چاچول نرفته , ولی تصمیم گرفته ...به نظر شما چاچول قصه ی ما خونشو ترک میکنه و برای همیشه میره ؟

منتظر خبرهای بعدی باشین...

 


نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت 23:43 | لینک ثابت |

چهار سال در یک پست
چهار سال یک عمر بود ، یعنی هست . چهار سالی که دوران دانشجویی نام داشت . یک سند شد و شاید به دیوار کوبیده شود و یا شاید لای دفتر چه ی خاطرات باقی بماند . برای این ۴ سال یک سال کامل زحمت و کمی خون دل خوردن ؛ آن هم خاطره شد . با همه ی سختی ها و مشقاتش . ولی خاطره ی تلاش همیشه شیرین باقی میمونه . همیشه میتونه بهترین خاطرات رو برای آدم رقم بزنه ؛ با تلاش و کوشش بود که حالا میتونم با افتخار بگم فارغ التحصیل شدم . این روزها به تمام اولین چیزهایی که در این چهار سال برام پیش اومد فکر کردم . اولین کلاس ؛ اولین استاد ؛ اولین دوست ؛ اولین خنده ؛ اولین گریه ؛ اولین امتحان ؛ اولین نمره و شاید بهترینش اولین ورود ؛ اولین ورودم به دانشکده ؛ جایی که فکر میکردم باید خیلی بزرگ تر و با شکوه تر از این حرفها باشد . هر چی نباشه برای رسیدن بهش کلی زحمت کشیده بودم . ولی وقتی برای اولین بار با ساختمانش رو به رو شدم و فهمیدم ۴۰ سال قدمت داره ، یه کم خورد تو ذوقم . حداقل حیاط دبیرستان ما ۳ برابر حیاطش بود . و خوب کلا همه چیزش قدیمی و زیر خاکی بود . در برابر ابهت تفکرات من دانشکده تبدیل شده بود به یک ساختمون کوچولو که من داشتم از بالا با تعجب بهش نگاه میکردم . خلاصه اینکه اون زمان خیلی خوشم نیومد . ولی الان که فکر میکنم بهش یاد خاطراتی میکنم که دوست دارم بازم تکرار بشن . این چهار سال هم خیلی زود گذشت هم خیلی دیر . وقتی مرور میکنم روزهایی که گذراندم در دانشکده ،میبینم که خیلی خیلی دورن یا خیلی خیلی نزدیک . عجیبه ولی حقیقت داره . فصل دانشجویی کتاب زندگیم دیگه تموم شد . حالا فکر کنم دیگه کسی ازم نپرسه کلاس چندمی . دیگه دغدغه ی امتحان و انتخاب واحدو ندارم . شاید یه روزی برسه که فراموش کنم شبهای امتحان چقدر استرس داشتم ...به هر حال پایان دانشکده بهونه ای بود برای نوشتن چند خط در دفتر خاطرات دختر طوفان ؛ شایدم از سر دلتنگی...

 


نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 27 تیر1388 ساعت 23:22 | لینک ثابت |

پرواز با بالهای سبز...

و امسال انگار گم شده ای داریم...سرگشته و پریشان وجودی هستیم که جایش در کنج قلب ما خالیست

چشم به هر سو میدوانیم تا بلکه پیدایش کنیم...صدایش میزنیم تا جوابی بشنویم...ولی افسوس ای عزیزم که تو این چنین مظلوم و در بهار زندگی بار سفر را بستی آرام و در سکوت چشمهای زیبایت را بستی تا به دعوت جد بزرگوارت به استقبال بهاری دیگر در دنیایی دیگر بروی

و امروز در پای سفره های عید ما تو سبزترین وجود سبزی هستی که جایت همیشه و همیشه خالی خواهد ماند...

 

 

ما ایم و هفت سینی که امسال شش سین دارد

چرا که سبزی حضور تو در خانه نیست...


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت 23:45 | لینک ثابت |

وادی حیرت
گاهی چرخ زمان انقدر تند تند حرکت میکنه که هر چی بدوی به گرد پاش نمیرسی . نمیدونم چه حکمتی هست که انقدر زود همه چیز عوض میشه . به فاصله ی یه غروب و طلوع خورشید خیلی نقشه ها عوض میشه خیلی چیزا تغییر میکنه . به فاصله ی یه چشم به هم زدن آدما بزرگ میشن انقدر که خودشون هم باورشون نمیشه .

سکانس اول-داخلی-دانشگاه

حالا من بعد از گذشت ۷ترم از درسم هنوز باورم نمیشه که چقدر زود همه چیز عوض شد؛ چقدر زود بزرگ شدم . یعنی واقعا وقتش رسیده بود که به این سن و سال برسم ؟ حالا که استادا تا چشمشون به یه ترم آخری میفته پقی میزنن زیر خنده و میگن بوی الرحمان گرفتی دانشجو...چه جوابی باید داد؟ خوب درسته آدما بزرگ میشن ولی خوب فکر کنم فارغ التحصیل شدن یه مزه ای داره با چاشنی باورنکردنی...انگار دیروز بود که رتبه ی کنکورو تو سایت سنجش دیدم اونوقتا به نظرم خیلی دور نمیاد ...همین نزدیکیا...پشت همین کامپیوتر...چقدر جالب. اون روزا فکر نمیکردم با موفقیت و نمره های خوب بتونم فارغ التحصیل بشم . این ترم انگار باید از همه چیز تعجب میکردم . کلا از اول این ماه یه علامت تعجب رو سرم بوده گاهی هم میشد دو تا! هنگام دیدن نمره هام علامت تعجب ها برق میزد رو سرم. یه خنده ای هم تو چشمام میومد و دیگه هیچ دلیلی واسه ناراحت بودن نداشتم .

سکانس دوم-داخلی-جاده ی جدایی

بعد از گذشت این تعجب های پیاپی و انجام آخرین انتخاب واحد بی درد سر!! احساس آرامش کردم ولی خوب دامنه ی این تعجب ها همچنان فراگیر و مستمر بود...  کسی که مثل خواهرم بود قراره برای ۴سال از پیشم بره و به خاطر ثبت نام دانشگاه نمیتونه با من به سفر بیاد . شنبه من و اون با چمدان و ساک حرکت میکنیم ولی راهمون از هم جداس و این جدایی هاس که بیشتر از همیشه آدمو غصه دار میکنه .خبر رفتن خواهر عزیزم به یه شهر دیگه برای ادامه تحصیل یه شوک دیگه ای بود که تو این چند وقت برای من پیش اومد و چقدر هم تلخ و تلخ و تلخ...

سکانس سوم-خارجی-فضا

گردش زمین و سیارات ، فضا و ستاره ها ، آسمان و ماه و خورشید چه بخت ها که برای من و تو نمیسازند و ما همچون فضانوردی بهت زده ، هر آیینه با دیدن هر منظره تعجب میکنیم و انگشت حیرت به دهان میگزیم و هیچ خبر نداریم که پشت سر این تعجب ما حادثه ی دیگری در حال وقوع است که بار دیگر ما را به تعجب فرو میبرد...واقعا حکمت این زندگی چیه ؟ ما آدما هر کدوم مثل یه خبرگزاری بزرگ میمونیم که میتونیم از طریق وبلاگ خودمون به دنیا آدمای دیگه لینک بشیم و تبادل خبر کنیم . شاید برای اینه که هنوز وقتی به هم میرسیم از هم میپرسیم تازه چه خبر ؟

بله...اینم از خبرای تازه ی ما...

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 17:10 | لینک ثابت |

خانم اجازه ....؟!
زنگ خورد و کلاسی دیگر آغاز شد . چه کلاس دلگیری . نیمکت ها و تخته حتی خانم معلم هم حس غریبی دارند . هم دیدم و هم ندیدم . هنوز نور از همان پنجره به وسط کلاس میتابد . از این زنگ خوشم نمیاد .۳،۲،۱...دینگ دینگ!زنگ دلتنگی.

خانم اجازه؟میشه بگیم دلمون تنگ شده ؟

دلتنگیم شاید نشون میده هنوز زنده ایم.قلبم که هنوز میزنه.باید دلتنگ بشیم.دلتنگ همه ی روزای با هم بودن.

برید همه جا رو کاغذ رنگی بزنید از این کاغذها که تولدها میزنین به دیوار .  امشب جشن همه ی دلتنگیهاست.یادتون نره به یاد همه ی روزها تراس رو آب و جارو کنید ،حیاط رو آب پاشی کنید و درختها رو آب دهید شاید مهمون بیاد...شاید...کاشی های آبی حوض را بشویید شاید دل ماهی ها برای رنگ آبی فیروزه ای تنگ شده باشه.به یاد آن روزهای خودشان...

یک اعلامیه زیبا با خط خوش بنویسید ، بگید دلمون تنگ شده  ، همه جا پخش کنید اگه خواستید جارچی خبر کنید شهر به شهر جار بزنه ؛آهای آهای دلمون تنگ شده،همه رو خبر کنید و سر تا سر کوچه رو چراغونی کنید.دعا کنید بارون بباره تا تمام کوچه ها هم شسته بشه . اگر نبارید شما گریه کنین تا کوچه ها شسته بشه راستی...

خانم اجازه؟میشه گریه کنیم؟


نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 5 بهمن1387 ساعت 0:29 | لینک ثابت |

غم این خفته ی چند؛خواب در چشم ترم میشکند

همه جا در سکوت و آرامش بود . دستی از کجا بر سرمان ناگهان کوفت . خواستم سر بلند کنم و بپرسم چرا ؟ و دوباره دستی دیگر بر فرقم فرود آمد . خواستم داد بزنم , داد زدم , ولی صدایم به جایی نرسید . خواستم شیون کنم زار بزنم , صدایی گفت هیس دخترم ! لب بستم و هیچ نگفتم . زجر کشیدم و صبر کردم . گفتم شاید به خاطر جثه ی کوچکم این درشت هیکل ها دلشان به رحم آید . ولی چنین نشد . تازیانه ام زدم . صدا مدام در گوشم میخواند آرام دخترم ...آرام ناله کن فرزندم که ناله ی تو از هر نغمه ای به گوش دشمنم خوش تر است .

آنجا که کربلا بود و در یک چشم به هم زدن دختران یتیم شدند و زنان بیوه . زمین خون گریه کرد و آسمان رخت سیاه به تن کرد . دلمان هزار باره پاره پاره شد و از آن به بعد هر سال در عزایش مویه کردیم و به یاد آن بر سر کوفتن ها بر سر زدیم و زار زدیم و داد زدیم...

امروز تاریخ به عقب بازگشت . کربلا به نشانی غزه هجرت کرده و  حالا ده روز است که کودکان فلسطینی به جای کتک ترکش میخورند . امروز عاشورای غزه است . در دل رقیه های فلسطینی زمین لرزه ای برپاست و با چشم های خیس و بی گناه به سقفی نگاه میکنند که هر لحظه قرار است برایشان مقبره ای دسته جمعی بسازد .

دلم برای مادری سوخت که لحظه ای به نوزادش شیر داد و لحظه ای بعد خون ... آسمان آبی, دنیای سیاه مردم شده و هر زمان پرنده ای بد دل بر سرشان چه چیزها که نمی پاشد . قلب مدیترانه ی نیلگون به میزگرد کشتی های غول پیکری شده که حامل فرشته های مرگ بچه های مدرسه ی کوچک غزه هستند .

و امروز دومین روزی است که زمین هم فرش قرمز زیر پای سربازان شیطان پهن کرده... زمین و آسمان و دریا به امر کدام خدا فرمان قتل زنان و کودکان بی پناه را صادر کردند ؟ از دیروز تاریخ تا به امروز هنوز صدای زجه ی کودک بی گناهی را میشنوم که میگوید(( بای ذنب قتلت))؟

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 19:57 | لینک ثابت |

شبت بخیر یلدای تنهای من

چه لذتی دارد یلدای تنهای من ؛ چه لذتی دارد سکوت سرد و تاریکی ؛چه لذتی دارد سیاهی آسمان و سوسوی ستارگان. چه حس خوبی , وقتی تمام شب های یلدا را یکباره در دلت میبینی و خاطرات آنها را مرور میکنی .شاعری چه گرمایی دارد در این سرمای آدم کش . طپش قلبم با تیک تاک ثانیه ها سمفونی را مینوازند که صدای آن تا بلند ترین درخت کریسمس میرسد .

چرا دل سفید این کاغذ از این کلمات تکراری ریش میشود . احساس را فقط میشود با این کلمات وصف کرد . در انتظارم , در جستجوی یگ گنجینه ی جدید احساس تا لغاتی تازه بپروراند . شاید برای فرار از تمام کلیشه ها . انقلاب کلمات . در این شب حافظ شوریده ی من چنان کلماتی از دل شیدایش ادا میکند که دل هیچ کاغذ سفیدی از کلیشه ها خسته نشود . یلدایی در محفل دوستان با چند سبد سیب و انار و حافظی رند و دلهایی گرم تر . و اتوبوسی که از دل شب میگذشت ...صدایی که دوست داری بشنوی تا گاه ترسی که از تاریکی شب در دلت است تسکین یابد...از آن یلداها خاطرات شیرین برای این یلدا مانده .

یلدای من سرد ولی پرخاطره

یلدا مبارک

   

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 30 آذر1387 ساعت 19:12 | لینک ثابت |

درباره ی من


بهترين جا براي آغاز زندگي جديد همين جاييست که هم اکنون هستي . هرگز منتظر دستي از غيب نباش . براي خوشبختي و خوب بودن هرگز منتظر نمان هماي سعادت بر سرت بنشيند و يا شاهزاده اي با اسب سفيد از افق هاي دور بيايد و تو را به سرزمين شاديها ببرد . مجوز خوشبختي ات را بايد خودت صادر کني و براي خوشبخت بودن بايد احساس خوشبختي کني , زندگي تصويريست که ذهن تو آن را ترسيم ميکند و تو با قلم موي عشق و ايمان آن را رنگ ميزني . هرچه تصويري روشنتر و رنگ آميزي شاد تري داشته باشي تابلوي زندگي ات زيباتر است

آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
درپیت آنلاین روزنامه نسل جوان(وبلاگ دومم)
زهرا جوون
مجید اخشابی
صابر تنها
~~~~~~~چاچول~~~~~~~
دکتر یونس شکر خواه
کانون هوادارن لیورپول در ایران
دیباچه
سام آرسنالی
معمولیه معمولی(شیخ عیسی ابو زید)
کیمیاگر
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ


کدهای موزیک وبلاگ

Copyright (C) 2007, http://girltornado.blogfa.com. all right reserved.
Design by
Yas-Design