تبليغاتX
دختر طوفان

دختر طوفان

یادداشت های روزانه

خسرو شکیبایی در گذشت...

خونه ی دلش یه حریر سبز بود .از تو صداش میشد حرف حرف عشق رو شنید .از کودکی تا حالا باهاش کلی خاطره داشتیم خاطره هایی که همش سبز بود . یادش بخیر...همیشه این جور وقت ها که میشه آدم یادش میره چی  میخواسته بگه.دلم پر میکشه برای دیدن اون همه هنر زیبا برای صمیمتی که تو کلامش تو اداهاش تو حرکات و وجناتش مثل تلالو خورشید بر امواج دریا میدرخشید . چه روح دوست داشتنیو چه مرد بزرگی ...مرد خانه ی سبز , رضای خانه ی سبز ستاره ی تلویزیون و سینمای ایران استاد خسرو شکیبایی اینبار نه به خانه ی سبز نه به سرزمین سبز بلکه این بار به خانه ای سبزتر و سرزمینی سبزتر رحلت کرد تا جای خالیش را برای همیشه حس کنیم.

روحش شاد

 


نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 28 تیر1387 ساعت 23:31 | لینک ثابت |

روز پدر مبارک

این منظومه را کلمه کلمه

از پیشانی پدر صید کردم

وقتی موج میزد و کویر پا پس میکشید

شب ها ستارگان پایین می آمدند

پ شب نشینی در پیشانی اش

جشن خوشه ی پروین بود

طوفان که میگرفت

ماسه و کلمه در منظومه روان میشد

و هنوز باران که میبارد

پدر یک سپاسگزاری ساده است

بعد ها دانستم

کویر چاک چاک پاشنه ی پدر است

و طوفان دلشوره اش که او را تا آشوب شهر کشاند

او همیشه با من بوده است

اما باور نمیکند

برخورده باشم به گلوله

برخورده باشم به دیوار

هر روز با من به اداره می آید

و روی نزدیک ترین صندلی نگرانم مینشیند

همیشه باید بندهایی از منظومه را اشک...

نه این منظومه اینگونه کامل نمیشود

رهایش میکنم

همین جا در پیشانی پدر...


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 0:0 | لینک ثابت |

سفرهای ریحانپولو-قسمت سوم.

 

با سلام و عرض پوزش از تمامی دوستان بعد از مدت های طولانی میخوام قسمت سوم سفر نوروزی ! رو براتون تعریف کنم.شاید باورتون نشه ولی من به دلایل بسیار موجهی وقت نکردم زودتر از اینا سفرنامه رو بنویسم. از جمله امتحاناتم و مسائل دیگه ...

ابتدا یه آنچه گذشت میریم و بعد ادامه سفر.

امروز 2فروردین 1387هست و ما تو شیراز گل و بلبل هستیم و محیای گردش در شهر هستیم.صبحانه خورده و دست به سینه وایسادیم و منتظریم تا از بین راهنمایی که دادن بهمون یکی از مناطق دیدنی شیراز رو انتخاب کنیم.یعنی انتخاب کنن! ما که هر چی خودمونو زدیم که بابا جان بریم باغ ارم و تخت جمشید فردا هم حافظ و سعدی و بازار وکیل و نارنجستان...ولی مثل اینکه در این مواقع من بچه حساب میشم و ...خلاصه بعد از رایزنی های فراوان که پدر جانم با مسئول هتلی که در اون ساکن بودیم متوجه ی مکانی جدید در شیراز شدیم!!!!!!!!جلل الخالق! مسئول هتل که فهمیده بود ادامه ی سفر ما به جزایر قشم و کیش میرسه با خونسردی کامل گفت ای آقا ! آدم شیراز بیاد و بندر گناوه نره!؟!؟!؟!؟؟!!؟؟!؟!؟!؟!؟!ایضا جلل الخالق! شما بندگان خدا در گمراهی کامل به سر برده و هر چه زودتر به این مکان رجعت نموده که موهبت بزرگی را از دست داده اید! ما هم های هیتلر گفتیم و به امر پدر سوار یکی از اتول ها شدیم و به مقصد نا معلومی که همچون علامت تعجب از بدو شنیدن اسمش بر سرم بود حرکت کردیم. القصه,6نفر سرنشین در یک ماشین البته از حق نگذریم دست فرمون داماد ما خیلی خوبه و ماشینشم کار درست بود و کولر تا آخرین درجه زیاد ولی بازم یه موجود شیطون اون پشت رو کله ی مبارک ما میخواست بازی کنه و به عبارتی سر من شده بود سرسام و اون وسط گریز از مرکز نموده و دعواهایی کوچک با این وروجک نمودیم تا بلکه آرام و قرار بگیرد (گاهی حاضر بودم تا خود بندر عباس پیاده برم از دست این بچه!) خلاصه ما رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم با جایی به اسم دشت ارژنگ .یه مشت تپه بود و باد حسابی و خنکی میومد و بستنی های خوشمزه ای داشت فقط نمیدونم چرا انقدر کش میومد! این جوری براتون بگم که بستنی هر چیم کار درست و خوشمزه و گنده بود! ولی گند زد به هیکلمون! دست و پا و صورت نوچ و نوچ! تا چشم کار میکرد یه آبادی پیدا نمیشد که نمیشد. من که بین اون همه آدم بزرگ یه بچه حساب میشدم بعد از حدود 2 ساعتی که از شروع حرکتمون کذشته بود با ترس و لرزی گفتم بابا...پس چرا کیلومتر شمار تو جاده نیست که بفهمیم چقدر تا بندر گناوه مونده ...؟! پدر فرمودند: بوده دخترم چشم تیز بین میخواد که شما نداری ! الحق که راست گفتن چون من عینک میزنم75/0! بعد یه کمی دیگه فکر کردم تو ماشین کسی حرفی نمیزد فکر کنم بقیه هم داشتن فکر میکردن...یه کم صدامو بردم بالاتر و گفتم...باباااا! این دفعه حرفمو یه کم کشیدم! بابام گفت هووم؟گفتم اسمش بندر گناوه بود ؟ بابام گفت اوهوم! گفتم بابا بندر جاییه که کشتی توش پهلو میگیره.بابام دوباره اضافه کردند اوهوم! گفتم بابا کشتی که نمیره تو دریاچه و بابام با سر تایید کرد.حالا صدامو بردم بالاتر و گفتم بابااااا کشتی فقط تو دریاس!بابام گفت آرههه میدونم بابا جان! گفتم بابااااا از شیراز تا دریای عمان چقدر راههههههههههه؟؟؟؟؟؟بعد بابام با آرامش خاصی گفت راهی نیست زود میرسیم فکر کنم یه 200کیلومتری باشه الانا دیگه باید برسیم....مرده گفت 3 ساعت تو راهین...گفتم بابا جان اون نقشه رو بدین به من تا نشونتون بدم بندر گناوه کجاست.وقتی داشتم نقشه رو نگاه میکردم ضربان قلبم تند شد...من جایی رو دیدم که خیلی دوره خیلی دور خیلی خیلی دور..بندر گناوه رو لطفا رو نقشه ببینید و فاصلش رو با شیراز تخمین بزنید طبق فاصله ی نقشه.شما هم اگه جای من بودید به مرز سکته میرفتین . گفتم بابا بدبخت شدیم رفت باور کن شب میرسیم ما داریم میریم استان بوشهر!!! شما ها هیچ کدومتون فکر نکردید که ما میخوایم بریم مکان های دیدنی استان شیراز نه بوشهر! ما داریم میریم بوشهر! من تا حالا نرفتم بوشهر! وای وای چه هیجانی! به داماد گفتم داماد جان برگرد بابا دور بزن بد راهی رو انتخاب کردیم برگرد شیراز!اونم با ریلکسی تمام گفت نصف راهو اومدیم 1ساعت دیگه میرسیم.گفتم بابا بیخیال!برگرد خلاصه قبول نکرد و من که همچنان داشتم نقشه رو با حیرت میدیدم به مغز دامادمون شک کردم! فکر کنم خواست جلوی بابام کم نیاره ها ها..جونم براتون بگه ما که ساعت 10 از شیراز راه افتاده بودیم الان ساعت 2 ظهر هست و هوا شرجی شده.ما گشنه هستیم ولی به جز دست فروش هایی که از باغاتشون نارنگی و پرتقال چیدن چیز دیگه برای خوردن نبود.ولی واقعا دمشون گرم من تا حالا نارنگی با این طعم نخورده بودم واقعا رویایی بود. حالا حال و هوای نمای بیرون از ماشین خیلی خیلی فرق کرده بود.دور تا دور ما نخلستان ها .نخل و نخل و نخل. من نخل زیاد دیدم ولی این همه نخل رو یک جا ندیده بودم! واقعا برام جالب بود انقدر ذوق کرده بودم از دیدن این نخلستان ها که خدا میدونه دلم میخواست برم تو نخلستان برای همین خواهش کردم که از یه جاده ی فرعی وارد یکی از نخلستان ها بشیم.ما هم وارد شدیم.جاده ی خاکیه خاکی بود.وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم.چند تا خونه ی روستایی بود با چند تا از اهالی که با لباس عربی بودن .ولی چیزی که بیشتر از همه حتی نخل ها بود پشه بود! هر پشه حکم یه آر پی جی رو داشت که اگه از کنارت رد میشد کل بدنت جیلیز ویلیز میکرد و شروع میکرد به خارش! تن و بدنمون تیکه تیکه شد و خلاصه قرمزه قرمزشدیم.تا حالا انقدر پشه نخورده بودم!ولی نخلستان جای با صفایی بود . احساس کردم مردم مهربونی داره .چقدر مهربون بودن آدم دوسشون داشت حتی با لباسای عربی .من اونجا یه اسب مهربون هم دیدم که به کسی کاری نداشت و به همه سواری میداد.دوباره حرکت کردیم.حالا ساعت 3:30 هست و برای ناهار توقف کردیم. از ناهار هیچی نگم بهتره . ما سفارش جوجه کباب دادیم ولی مثل اینکه این جنوبی ها کلا این مدلی غذا میخورن! هر سیخ جوجه انگار یه مرغ رو 4 قسمت کردن و کشیدن به سیخ شده جوجه کباب و عوض هر چاشنی دیگری به این مرغ بدبخت فلفل سیاه زدن! من که نون و تو نوشابه تیلیت کردم و به جای ناهار خوردم...از سرویس بهداشتی هم نگم که خیلی خیلی خیلی غیر بهداشتی بود! ما دوباره راه افتادیم . دیگه نفس همه بند اومده بود...واای مردیم چه شهرای عجیب غریبی رو سر راه گذروندیم.شهر که نه...کوچک تر از شهر...مثل 40ضرعیه عرب و عجم!اتیبه!بحر. شاه فیروز.خلیفه ای. کوهک.رود شور.پوزه گاه! گاو سفید! و بالاخره به بندر گناوه خوش آمدید!!اون لحظه میخواستم گریه کنم هم از خوشحالی که رسیدم بندر گناوه و هم از ناراحتی که این همه ساعت تو راه بودیم و دوباره باید اون همه ساعت برگردیم! خلاصه بابام و داماد که خیلی خسته بودن رفتن کنار ساحل که بخوابن متین ( بچه ی شیطون) هم رفت بادبادک هوا کنه. ما هم رفتیم....بازار.بازار بندر گناوه بیشتر به صورت دست فروش هایی بودن که جنس های مختلف میفروختن بیشترین چیزی که اونجا میدیدی پتو بود!!!اووف گرمم شد! هواش خیلی هم گرم نبود دیگه نزدیک غروب بود ولی خوب من ته دلم قنج یا غنج میرفت و خیلی خوشحال بودم.یه بوی رطوبت خوبی هم تو بندر میومد که آدم خوش میومد .همه جا شلوغ بود . من یه کم احساس غربت کردم یه لحظه چون همشهری ندیدم اونجا همه اکثرا جنوبی بودن و شیرازی و اصفهانی . راستش من چیز زیادی خرید نکردم فقط خوراکی و خوراکی .ولی خوب خیلی راه رفتیم و من حسابی خسته شدم تا ساعت 8.بعد دوباره برگشتیم ساحل.من داشتم بندر گناوه رو با همه ی شلوغیش و قشنگیش و آرامش دریاش ترک میکردم.نگاهم افتاد به ماه که خیلی خیلی قشنگ تو آسمون برای خودش جا خوش کرده بود.تو دلم گفتم ماه بندر گناوه همون ماهی هست که تو تهرانه . شهرا  چقدر به هم نزدیکن ولی وقتی نگاهم به آدما میفتاد میگفتم آدما خیلی با هم فرق دارن و از هم خیلی دورن.زندگی تو این بندر یه مدل دیگس تصور که میکردم برام خیلی جالب بود.به هر حال ما از بندر گناوه رفتیم بیرون.خطرش جالب بود و کلی تو راه برگشت خندیدیم. تجربه ی جالب و شیرینی بود ولی یه کم سخت بود دیگه! تو جاده ی برگشت تقریبا همه جا تاریک بود و حتی یک چراغ روشن نبود . ما نزدیک بود تصادف کنیم ولی من انقدر خوابم میومد که دیگه نترسیدم...ساعت 1 نصفه شب بود که به اول شیراز رسیدیم و از یه ساندویچی چند تا همبرگر خریدیم...من نمیدونم این فلفل نمیخواد دست از سر من برداره...دوباره دست و صورتم شروع کرد به خارش..الانم که یادش افتاد صورتم میخاره!همبرگر رو با فلفل غسل داده بودن 2 تا پپسی خوردم تا نفسم اومد بالا.خلاصه 2 نصفه شب به هر بدبختی که بود رفتیم هتل و با ابروهای درهم و قیافه ای عصبانی به رزروشن نگاهی کردیم و رفتیم خوابیدیم...

آخ که منم خسته شدم باقیش باشه برای بعد... 

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 21 تیر1387 ساعت 20:20 | لینک ثابت |

بازگشت امپراطور

 خبر فوریه فوری

  اخبار از محافل رسمی و غیر رسمی خبر از ورود امپراطور به سرزمین مقدس پرسپولیس میدهد

قربووووووووووونش برم . چشم حسودا کور بشه؛ هر چی بلاس به دور بشه افشین امپراطور سرمربی پرسپولیس بشه

                                   

      

 

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 13:28 | لینک ثابت |

تاب تاب تابستون

تموم شد!

تموم شد.ببین دارم میگم تموم شد! حالیته؟؟!؟؟!؟!تمومه تموم که نه! ولی نصفه بیشترش تموم شد! خوب هم تموم شد.خیلی خوب نه...ولی خوب تموم شد.سخت بود ولی تموم شد. درد نداشت! ولی زحمت داشت.مصیبت نبود ولی بلایی بود به خیر گذشت. میشه به این فکر کرد که اگه وضعیت از این بد تر بود چی کار میکردم! آره . اگه ۳ سال پیش بعد از این همه درس خوندن دانشگاه قبول نمیشدم الان چی کار میکردم ؟! ولی حالا عیب نداره.قبول شدم رفتم دانشگاه.دیگه حداقل حسرت روزهای گذشته رو نمیخورم.آخه تموم شده!درسته سالی ۲ بار کلی سختی میکشم سر امتحانات پایان ترم ولی به زحمتش می ارزه!عوضش سال دیگه اینجا یه خانم لیسانسه نشسته! بابا خنده نداره سخته به خدا سخته باور نمیکنی ؟ این شما و این هم جزوه های من.حاضرم براتون پست کنم.بعدش شرط میبندیم که هر کدومشو بخونی سرگیجه میگیری یا نه!!۸ تا درس ناقابل و به ازای هر درس 200-300صفحه کتاب و جزوه + کلی کارهای عملی که سختی اونها هم جای خود + ارائه ی سمینار و کنفرانس که بحثش جداست! خلاصه امتحانات ترم 6 به خوبی و خوشی تموم شد. رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت .آخیشششششششششش! یه نفس عمیق کشیدم . اشتهام هم باز شده. تازه امروز صبح که بیدار شدم فهمیدم زندگی تو تعطیلات بعد از یه عالمه درس و امتحان چقدر شیرینه! شیرین مثل قند.نه از قندم شیرین تره . حالا این تابستون و ما.من که هی میخوام تاب بخورم هی تاب بخورم.تاب تاب تابستون.یعنی پر از تاب.شاید تاب استعاره ای از گشتن و تاب خوردن باشه حالا هر جا.چه خیابون چه بیابون چه جنگل چه کوه چه دریا و حتی خونه! تو خونه هم میشه تاب خورد.به نظر من تاب خوردن یه جورایی یعنی ول گشتن! البته درست نیست آدم ول بگرده ! حیف این همه وقت خالی نیست.؟کلی کار میشه کرد.کلی پله ی ترقی میشه رفت بالااااااا. مخلص کلام. در تابستان بیکار و ول نگردید و خیابان ها را متر نکنید...

این کارت پستال هم تقدیم به همه ی شماها که مثل من سخت امتحان دادین تو خرداد و حالا باید تاب بخورن!            

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 11:39 | لینک ثابت |

نگو...

یادته حرف های اولمون رو

 

همش از یکی شدن بود و بس

 

از رفتن تا آخر خط و با همدیگه رسیدن بود و بس

 

حرف دلامون رو می رسوندیم به خدایی که خالقِ عشقِ

 

می خواستیم اون هم صدایی باشیم که تا ابد عاشقِ عشقه

 

نه، نه ، نگو، دیگه نگو ، نگو راهی واسه من و تو نمونده

 

نه، نه ، نگو، دیگه نگو ، مارو غم به آخره خط رسونده

 

نه، نه ، نگو، دیگه نگو ،نگو با هم زندگی جهنمِ

 

نه، نه ، نگو، دیگه نگو ،که جدایی تموم شدنِ غمه

 

ولی دیدی از یادت رفت قول و قراره عاشقونمون

 

حالا حرفمون فقط اینه ، کی باید بره؟ کی بمونه؟

 

حالا من موندم و شبهای بی تو ، حالا تو موندی و غمِ تنهایی

 

منم و عطر تو و خاطره ها ، تو و اشک و سکوت و بی صدایی

 

اینجا منم دلتنگِ دیدنت ، اون جا تو پشیمون و غم زده

 

خودت ببین لج بازیمون چطور بینِ من و تو رو بهم زده

 

نه، نه ، نگو، دیگه نگو ،که جدایی تموم شدنِ غمه

 

 

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 19:57 | لینک ثابت |

(فریاد بزن بگو دوست دارم)The words i love you

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee

from those around us that this may not always be But we know 

 simple things that come between a father and a son It's the

try to talk the knives are out before they have begun But when they

  Well that was me and I have seen the light that shines for eternity 

 Because I learned to say the words I love you

ببین چه قلبایی شکستن

توی دست روزگار

         ببین چشمایی رو که گشتن         

           پی نوری موندگار         

از عشق و باور باید که آخر

بشن لبریز دلامون

یه روزی هر جا پُر بشه دنیا

از طنین صدامون

پس بیا با هر زبون

تو هم بخون

بخون عاشقونه کنارم

فریاد بزن بگو

دوست دارم

And this endless road that we are on just keeps on going round

But there's one destination that always is here to be found 

so come with me

با من بیا

You will see

با من ببین

The light that shines for eternity 

Be strong and learn to say the words I love you 

فریاد بزن بگو

دوست دارم

The words

I love you

دوست دارم

The words

I love you

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 0:33 | لینک ثابت |

امپراطوررفت و یک رویا شد

قبل از ورود یک تازه وارد همه کنجکاو هستند. عده ای پیشداوری میکنند و او را خوب یا بد جلوه میدهند.بعضی با استدلال های ساختگی سعی در تخریب شخصیت وی دارند.اما....بالاخره تازه وارد آمد.آن مرد آمد. آن مرد با گل آمد. آن مرد با افتخار آمد.آن مرد با عشق آمد.روح بزرگ و سرشار از گذشت و بردباری و عشق از یک دست پرورانده ی تمدن غرب نصیب تیمی رویایی شد.تیمی که در چشمان تک تک هوادارانش عشق موج میزد و عشق.تشنگی بیش از حد پس از گذشت 6 لیگ به قهرمانی گاهی خشم هواداران را بر می انگیخت.ولی او فقط صبور بود فقط صبور بود.و لبخند میزد و عشق میورزید.و بازیکنان بی قرار و نارآرام بودند.ولی...جواب همه ی اینها فقط لبخند بود و عشق و محبت و صمیمیت.به زودی همگان فهمیدند که عاشقش شدند.مردی که برای افتخار آفرینی آمده بود. برای قهرمانی.سبد سبد محبت , دسته دسته امید و کرور کرور بزرگ منشی را نثار تمام هواداران بی قرار و بازیکنان سرکش کرد.روحش آنقدر بزرگ بود که در برابر هیچ سختی خم به ابرو نمی آورد.آنقدر سربلند و مقتدر بود که با اینکه همیشه سر به زیر و افتاده حال بود باز هم یک امپراطور بود.یک امپراطور واقعی برای یک تیم رویایی.پرسپولیس رویایی در لیگ جام خلیج همیشه فارس.قرمزی پرسپولیس در برابر آبی خلیج فارس.چه عظمتی در اسمش نهفته است.خلیج فارس همچون خون در رگ های ایران من جاری است و پرسپولیس شاید شاه رگی برای دل ملیون ها هوادار عاشق است.افشین قطبی امپراطور سرزمین سرخ همیشه بهترین ها را برای پرسپولیس آورد.بهترین لحظه ها بهترین روزها بهترین هفته ها و بهترین فصل فوتبال و بهترین جام.بوسه بزن بر جام قهرمانی قهرمان.تو نه قهرمان لیگ برتر فوتبال ایران بلکه قهرمان و فاتح ملیون ها دل سرخ هستی که همه عاشقانه تو را میستایند.دوستت دارند حتی بیشتر از جام نقره ای .هر لبخندت رنگین کمانی به قلب هر هوادار زده و اکنون ای قهرمان!تو با حضور سرخت در سرزمین مقدس پرسپولیس چنان جاودانه شدی که همچون افسانه ماندگار خواهی شد.افشین قطبی مردی افسانه ای برای تمام عمر.تندیس روح و جانت در قلب هواداران پرسپولیس برای همیشه حک خواهد شد.دعای ملیون ها هوادار سرخ بدرقه ی راهت امپراطور جاودان پرسپولیس

------------------------

تقدیم به مردی که وجودش از بلور عشق بودو بس.

 


نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت 22:27 | لینک ثابت |

زنبورهای عسل دیابت گرفتند!

هایدگر بدنسازی رفت

آن قدر دمبل زد

که رگ های فلسفه ترکید

هیتلر دانبال رادیات ساز بود

داغ کرد

فولکس کشف شد

و چارلی گشاد گشاد آمد

از لبان ما گذشت

زندگی قابل تحمل شد

پیدا کنید تاریخ پرتقال فروش را...

 

 

-------------------------------------

 

 نسل مجازی

 

پدربزرگ کشاورز بود

رمین را کند, تخم ما را کاشت

تادر قرعه کشی بانک کشاورزی شرکت کنیم

پدر به پلی تکنیک رفت ابزار را شناخت داس و چکش ساخت

من در یک کافی نت از پشت رایانه به دنیا آمدم

شدم عامل پخش ویروس

میگویند پسرم به عصر مجازی میرسد به حافظه ی ملکولی

تا از سد کنکور بگذرد

لطفا از سی پی یو ها سئوال نکنید

با این فاصله دیجیتالی

نوه ام آیا به عصر حقیقی خواهد رسید ؟!

-----------------------------------------

 

اشعار فوق برگزیده از کتاب مجموعه ی شعر طنز زنبور های عسل دیابت گرفتند از شاعر خوش ذوق اکبر اکسیر است . انتشارات ابتکار نو .به نظر من کسانی که به شعر طنز و طنز پردازی در کل علاقه دارند این کتاب رو از دست ندن!کاچی بعض هیچی!

در ضمن این کتاب برگزیده ی کتاب سال طنر حوزه ی هنری هم هست.

کتاب دیگری که میشه از این شاعر طنز پرداز معرفی کرد با این عنوان :

بفرمایید بنشینید صندلی عزیز .انتشارات نیم نگاه.1382

 


نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 23:23 | لینک ثابت |

ای عشق از تو زهر است به کامم.....

دلسوخته تر از همه ی سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

در صحنه بازیگری کهنه دنیا

عشق است قمار من و بازیگر آنم

با آنکه همه باخته در بازی عشقم

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای عشق از تو زهر است به کامم

دل سوخت تن سوخت ماندن حرام است

دلسوخته تر از همه سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

عمریست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرمم و مجرم به مجازات

مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت

آیم که ببازم با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

عمریست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرمم و مجرم به مجازات

مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت

آیم که ببازم با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

عمریست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

من دربدر عشقم و رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم

او کهنه حریف من و من کهنه حریفش

سرگرم قماریم من و او .او سر جانم

آیم که ببازم با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

 دلم گرفته امشب یه جوریه...خودم میدونم مشکلش چیه ولی چه کنم که نمیشه کاریش کرد...باید با عبور از یک حادثه به تو رسید.تویی که از همه چیز گذشتی و رفتی...ای وای به این روزگار با این همه بازیها و چرخیدناش.اصلا ازش خوشم نمیاد.این دنیایی که انقدر بی رحم و بد و سنگ دل هست ...پس چرا آدما برای بودن در دنیا تلاش میکنن؟!من اصلا برای زنده موندن تلاش نمیکنم آخه این دنیا ارزش هیچی نداره.وقتی دلم میگیره سراغ سهراب و حافظ میرم و یا یه شعری که مناسب حالم باشه چیزی که بتونه غم تو دلم رو حسابی به رخ بکشه و منو حداقل امیدوار کنه تنها کسی نیستم تو دنیا که دلم غم داره

 


نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 22:57 | لینک ثابت |

درباره ی من


بهترين جا براي آغاز زندگي جديد همين جاييست که هم اکنون هستي . هرگز منتظر دستي از غيب نباش . براي خوشبختي و خوب بودن هرگز منتظر نمان هماي سعادت بر سرت بنشيند و يا شاهزاده اي با اسب سفيد از افق هاي دور بيايد و تو را به سرزمين شاديها ببرد . مجوز خوشبختي ات را بايد خودت صادر کني و براي خوشبخت بودن بايد احساس خوشبختي کني , زندگي تصويريست که ذهن تو آن را ترسيم ميکند و تو با قلم موي عشق و ايمان آن را رنگ ميزني . هرچه تصويري روشنتر و رنگ آميزي شاد تري داشته باشي تابلوي زندگي ات زيباتر است

آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
درپیت آنلاین روزنامه نسل جوان(وبلاگ دومم)
زهرا جوون
مجید اخشابی
صابر تنها
~~~~~~~چاچول~~~~~~~
دکتر یونس شکر خواه
کانون هوادارن لیورپول در ایران
دیباچه
سام آرسنالی
معمولیه معمولی(شیخ عیسی ابو زید)
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

Copyright (C) 2007, http://girltornado.blogfa.com. all right reserved.
Design by
Yas-Design